کمی تأمّل!

نکته:یکى از خلفا، غلامى داشت که سخت مورد توجه و علاقه خلیفه بود. روزى ناگهان غلام بیمار شد و روز به روز بیمارى‌اش شدت بیشترى پیدا کرد، خلیفه پزشکان زیادی را دعوت کرد تا غلام را معالجه کنند. پزشکان آمدند و برای درمان غلام کوشیدند، اما غلام بهبود نیافت. تا اینکه‌ روزى طبیبى به بالین غلام رفت و او را معاینه کرد و حدس زد که بیمارى او باید منشأ روحى و روانى داشته باشد. طبیب از غلام پرسید: چه حادثه‌اى اتفاق افتاده که تو را به این روز انداخته است؟ غلام لحظه‌ای فکر کرد و عاقبت گفت: چند نفر از دشمنان سلطان مرا تحریک کردند که در شراب او سم بریزم و خلیفه را مسموم کنم. من فریب پول آنها را خوردم و در شراب خلیفه سم ریختم و آن را به خلیفه دادم. اتفاقاً خلیفه متوجه شد که شراب به زهر آلوده است و آن را ننوشید.
من منتظر بودم که حاکم مرا به‌شدت کیفر و قصاص کند، اما او نه‌تنها مرا مجازات نکرد، بلکه احسان و محبت خود را نسبت به من بیشتر کرد، به‌طورى که من از شدت شرمسارى بیمار شدم و این بیمارى درمان ندارد و تا وقتى که نمیرم، خجالت‌زده باقى خواهم ماند. 

 نظر: حال چنین در نظر بگیریم که همین اتفاق میان ما و خداوند بیفتد، یعنی ما بدانیم که در حالی‌که خداوند همیشه در کنار ما بوده و تمام خیانت‌ها و گناهان و کارهاى زشت ما را مى‌دیده، اما بردبارى فرموده و بر احسان و انعامش مى‌افزوده و نعمت‌هایش را بیشتر ارزانى مى‌داشته است، آیا آن‌وقت حالی غیر از حال این غلام در برابر خیانت بر اربابش داشتیم؟!

/ 0 نظر / 40 بازدید